تولد

لحظه ها می گذرند و روزها را خاکستر می کنند ،

و من در گرد و غبار این ثانیه ها می دوم ؛

به دنبال چه نمی دانم !

هراسانم از آن که فصل ها پوست بیندازد و من هنوز در کالبد خویش بمانم ،

 شاید خیالی بس بیهوده که رسیده باشم ،

به آنچه خواسته ام ، به آنچه که باید می رسیدم ،

وبه آنچه که لیاقت رسیدن به آن را داشته ام . . . ، 

تشنه لبم ، دروغ است اگر بگویم به جرعه ای بیش نیازمند نیستم

دریا می خواهم به وسعت آفاق ، به وسعت دریا !

/ 0 نظر / 6 بازدید