درباره نویسنده
دل قوی
نگاهم کن که چشمانت قشنگ است صدایم کن که دل در سینه تنگ است مرا با خود ببر آنسوی غربت که اینجا شیشه هم از جنس سنگ است . . .
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • دل قوی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • برای خندیدن
  • کوتاه ولی خواندنی
  • برای تو
  • Message of the year
  • غم غربت
  • غم غربت
  • راه جذب دیگران
  • اس های سال جدید
  • سال نو مبارک
  • نماز
  • یک سوال
  • پرچم ایران
  • نگاه
  • زندگی
  • دوست داشتن
  • انسان بودن
  • عشق
  • یکی را دوست می دارم...
  • پدرم تاج سرم بود
  • رنگ عشق
  • جمله ای کوتاه از دکتر شریعتی
  • زندگی باید کرد !
  • از وبلاگ دوست خوبم " صدایم کن عشق "
  • زندگی
  • سال نو مبارک
  • تقدیم به تو
  • موفقیت
  • تصویر عشق
  • مجنون
  • برای تو
کلمات کلیدی مطالب
  • عشق (٥۸)
  • زندگی (۳٩)
  • آرزو (٢٥)
  • غربت (۱۱)
  • زمان (٤)
  • دوست داشتن (٤)
  • کوچه (۳)
  • شب (۳)
  • زن (۳)
  • سکوت (۳)
  • اشک (٢)
  • بارون (٢)
  • شقایق (٢)
  • دکتر شریعتی (٢)
  • پاییز (۱)
  • جاده (۱)
  • نماز (۱)
  • پدر (۱)
  • موفقیت (۱)
  • خدا (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
دوستان من
  • یادداشت های روزانه من
  • موفقیت
  • موسسه تحقيقاتي عاشورا
  • مهربونترين خدا
  • مهدیس جون
  • من ونم نم باران
  • لواشک ترش
  • گندم
  • کوتاه نوشت های روحی
  • عشق
  • عارفانه و عاشقانه ها
  • عارفانه دوست
  • عارفانه
  • صدایم کن عشق
  • صاحبدلان
  • شوق دیدار
  • شور ترانه
  • شعر و ادبیات
  • شعر و ادبیات
  • شریعت نبوی
  • شرلوک هلمز
  • شازده
  • زیر بارون گریه کردم
  • زاده تنهایی
  • زاده تنهایی
  • راهی از باران
  • دیکشنری آنلاین
  • دلنوشته های تنهایی من
  • دل نوشت هاي من
  • دختری به نام ....
  • دختری از جنس باران
  • دختر متولد مهر
  • دختر بهار
  • دال میکو
  • خانم صبا
  • خاطرات شرلوک هلمز
  • حامی درخت سبز
  • چاپ عکس
  • جادوی کلمات
  • تنهایی با دنیای سحر
  • تندیس تنهایی
  • تبیان
  • بسیجی نوجوان
  • ببین ماه منی خبر نداری
  • این فصل را با من بخوان باقی فسانه است
  • ای پناه غریبان
  • آهو خانم
  • آهو
  • انتخاب+آگاهی+عشق=خوشبختی
  • sangno
  • http://mguitar.persianblog.ir/
  • http://lal1354.blogfa.com
  • بازار محصولات مجازی
  • سه گانی مدرن
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



Master Tools -->
دلتنگي های من
فقط برای تو
کوتاه ولی خواندنی
نویسنده: دل قوی - دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست،
پس برخیز تا چنین مردمی بگریند ...
.
..
درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند
مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند
.
.
.
نصف اشباهاتمان ناشی از این است که
وقتی باید فکر کنیم، احساس می کنیم
و وقتی که باید احساس کنیم، فکر می کنیم
.
.
.
سر آخر، چیزی که به حساب می آید تعداد سالهای زندگی شما نیست
بلکه زندگی ای است که در آن سالها کرده اید
.
.
.
همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که
"ای کاش"
تکیه کلام پیریت نشود
.
.
.
چه داروی تلخی است وفاداری به خائن،
صداقت با دروغگو،
و مهربانی با سنگدل ...
.
.
.
مشکلات امروز تو برای امروز کافی ست،
مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن ...
.
.
.
اگر حق با شماست، خشمگین شدن نیازی نیست
و اگر حق با شما نیست، هیـچ حقی برای عصبانی بودن ندارید ...
.
.
.
ما خوب یاد گرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهیها،
اما هنوز یاد نگرفتیم روی زمین چگونه زندگی کنیم
.
.
.
فریب مشابهت روز و شب‌ها را نخوریم
امروز، دیروز نیست
و فردا امروز نمی‌شود ...
.
.
.
یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود
به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست ...
.
.
.
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور
و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
.
.
.
برای دوست داشتن وقت لازم است،
اما برای نفرت
گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافی است.
.
.
.
گاه در زندگی، موقعیت هایی پیش میآید که انسان
باید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را بپــردازد.
.
.
.
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد
اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: "مگه کوری؟"
.

 

.
.
مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی،
بدان که زندگی می کنی ...
.
.
.
هیچ انتظاری از کسی ندارم!
و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !
مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است
.
.
.
برای زنده ماندن دو خورشید لازم است؛
یکی در آسمان و یکی در قلب ...
.
.
.
در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا
زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمی ماند
امـا آنچه خوب است همیشه زیباست ...
.
.
.
هیچ انسانی دوست نداره بمیره !
اما همه آرزو میکنن برن به بهشت.
اما، یادمون میره که برای رفتن به بهشت اول باید مرد ...
.
.
.
از 3 نفر هرگز متنفر نباش :
فروردینی ها، مهری‌ها، اسفندی ها
چـون بهتـرین هستند

سه نفر را هرگز نرنجون :
اردیبهشتی ها، تیری ها، دی ـی ها
چـون صادق هستند

سه نفر رو هیچوقت نذار از زندگیت بیرون برن :
شهریوری‌ ها، آذری‌ ها، آبانی ها
چـون به درد دلت گوش میدهند

سه نفر رو هرگز از دست نده :
مرداد ـی ها، خرداد ـی ها، بهمن ـی ها
چـون دوست ِ واقعی هستند
.
.
.
زیباترین عکس ها در اتاق های تاریک ظاهر می ‏شوند؛
پس هر موقع در قسمتی تاریک از زندگی قرار گرفتی،
بدان که خدا می‏ خواهد تصویری زیبا از تو بسازد.
.
.
.
نتیجه زندگی، چیزهایی نیست که جمع میکنیم
بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم
.
.
.
عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم؛
بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !
بعد از چند روز به دوستی
بعد از چند ماه به همکاری
بعد از چند سال به همسایه ای ...
اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !
دیگر وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر آنچه می بایست را به او ببخشیم.
او که یگانه است و شایسته ...

نظرات ()



سال نو مبارک
نویسنده: دل قوی - جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱

هرگز در زندگی این دو را ابراز نکنید:
نخست، آنچه نیستید
و دوم ، همه آنچه هستید!



تلاش کنیم ندیده ها را ببینیم
دیدن آنچه که همه میبینند...
هنر نیست!



بهترین آیینه وجدان توست...
آگاه و بیدار باش...



خیلی از یخ کردن های ما از سرما نیست!!!
لحن بعضی ها،
زمستونیه...



آبی باش...
مثل آسمان...
تا عمری به هوای تو
"سر به هوا باشم"



خدایا
به خوبان جهان عزت داده ای و به بدان ثروت...
نکند ما به تماشای جهان آمده ایم؟؟




خدایا
مارو ببخش که در کار خیر
یا "جار" زدیم...
یا "جا" زدیم...



عمری گذشت تا باورمان شد
آنچه را باد برد...
خودمان بودیم...



ثبت احوال در شناسنامه ام
همه چیز را ثبت کرده
جز احوالم...



نه صدایش را نازک کرده بود
نه دستانش را آردی...
از کجا باید به گرگ بودنش شک میکردم؟؟



تیغ روزگار شاهرگ کلامم را
چنان بریده
که سکوتم بند نمیاید!



چه خوشبختی بزرگی است...
بدبختی های کوچک!



گاه لازم است که انسان
دیدگان خود را ببندد
زیرا اغلب خود را به نابینایی زدن نیز
نوعی خوشبختی است...



بیش از حد عاقل بودن...
کار عاقلانه ای نیست!



اگر درد داری
تحمل کن...
روی هم که تلنبار شد
دیگر نمیفهمی کدام درد
از کجاست...
کم کم خودش...
بی حس میشود!!



برهنه ات میکنند
تا بهتر شکسته شوی
نترس، گردوی کوچک!
آنچه سیاه میشود...
روی تو نیست، دست آنهاست



میگن قیمت زمین تو قلب شما
گرونه!
ما که فقیریم
میشه تو خاطر شما چادر بزنیم؟؟



لعنت به همه قانون های دنیا
که در آن شکستنِ دل...
پیگردِ قانونی نـَدارد




یادم نرود که: من تنها هستم... اما تنها من نیستم که تنها هستم!

نظرات ()



یک سوال
نویسنده: دل قوی - چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠

برای کسی گریه کن که وقتی فردا نبودی مطمئن باشی برایت گریه خواهد کرد!!!

ادمایی که دم از رفاقت میزنن تو لحظه های بی کسی قیدت رو راحت میزنن!!!

به خودت بیا. فقط یه چیز اهمیت داره فکر کن ببین چیه؟

 

نظرات ()



نگاه
نویسنده: دل قوی - چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠


نگاهم کن که چشمانت قشنگ است

صدایم کن که دل در سینه تنگ است

مرا با خود ببر آنسوی غربت

که اینجا شیشه هم از جنس سنگ است . . .

نظرات ()



زندگی
نویسنده: دل قوی - چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند

 و تو از او رسم محبت بیاموزی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.

 عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی

 و از غم زندگی برایش اشک بریزی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است

 که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

نظرات ()



انسان بودن
نویسنده: دل قوی - چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠

انسان بودن یعنی اینکه وقتی با کسی مشتاقانه کوهی رو بالا رفتی اما رو قله حس کردی که ازش بی نیاز شدی یادت نره که اون پایین چقدر بهش نیاز داشتی

نظرات ()



زندگی باید کرد !
نویسنده: دل قوی - سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

زندگی باید کرد !

گاه با یک گل سرخ ،
گاه با یک دل تنگ ،
گاه باید رویید در پس این باران ،   ...... گاه باید خندید بر بی غمی

نظرات ()



از وبلاگ دوست خوبم " صدایم کن عشق "
نویسنده: دل قوی - شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٠

دلتنگ و بی قرارم …
زخمی تر از بهارم …
وقتی تو رو ندارم …
نفرین به هر چی دارم …

اگر دل سپردن به یادت خطاست
به تکرار باران خطا می کنم


از با تو بودن دل برایم عادتی ساخت

که هر گز بی تو بودن را باور ندارم


موج اگر میدانست که ساحل هیچ وقت دستشو نمی گیره

هرگز نفس نفس نمیزد برای رسیدن


ق * ل * ب * م
فدای تو

همه رو فراموش میکنه ، به جز تو!


آسمونی یا زمینی ؟
هر چه هستی نازنینی ..
توی قلب کوچک من ، هنوزم عزیزترینی …


گل را برای مکانی ، عشق را برای زمانی
و تو را برای همیشه دوست دارم


از آبشار پرسیدم تو کیسیتی؟ گفت اشک کوه!!
گفتم از چه می گریی؟ گفت از جدایی دوست!!!


از شرکت رب تبرک مزاحمتون میشم
میشه یه رب بغلتون کنم؟!!


دل تو وقتی میگیره، دل من می خواد بمیره
حاضرم دلم فدات شه تا که قلب تو نگیره


گرچه ای دوست غروز دلت احساس مرا درک نکرد
آفرین بر غم عشقت که مرا ترک نکرد


دوری پایان دوستی نیست …
گاهی لطیف ترین غم دنیاست!!!


نابینا به ماه گفت دوستت دارم
ماه گفت: چطوری؟ تو که منو نمیبینی
گفت:اگه میدیدمت که عاشق زیباییت می شدم
اما الان نمی بینمت و خودتو دوست دارم


روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت
امدم پاک کنم بدتر شد
خلاصه با اون عشقت ریدی به فرش ما رفت !!!


ساز گلهای دلم آهنگ توست …
حس نکردی یک نفر دلتنگ توست؟؟؟


با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم
تو کنارم اگه باشی ، وقت غم خوردن ندارم


هیچ وقت فاصله ها حریف خاطره ها نمیشن
به یادتم ….


بر چشمان تو می نویسم حکایت بی نهایت عشق را
تا بدانی که محبت و عشق رادر چشمان تو آموختم
و با تو آغاز کردم …


زندگی سه لحظه اش زیباست :

دیدن تو
خندیدن تو
بوسیدن تو


برو باشد ولی من هم خدا و عالمی دارم ،
برو باشد ولی شبها اگر دیدی بد آهنگ است
بدان من گریه می کردم که از دنیا دلم تنگ است ،
من از دنیا گله مندم که از مهر تو کم دارم ،
ببین یک خواهشی دارم
مرا در خود کمی حل کن ،
نگو رفتم خداحافظ کمی دیگر معطل کن.

نظرات ()



زندگی
نویسنده: دل قوی - شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٠

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد

صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد...

نظرات ()



سال نو مبارک
نویسنده: دل قوی - شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٠

 الف را از ازل آغاز عشق است / ب بسم الله را اعجاز عشق است

برای شروع : خداوند مهربانم تو را برای همیشه شکر

*********** 

امسال سال من است سال عشق و موفقیت و به اوج نزدیک شدن 

من سرشار از موفقیتم آری من جدا سرشار از انرژی مثبتم

و روز به روز بر این حس فوقاالعاده ام افزوده می شود و باوردارم آن جمله معروف آنتوان چخوف که انسان همان است که خود باور می کند.  

از آسمان طلا می بارد، هر روز از هر لحاظ بهتر و بهتر می شوم، من نظر کرده خداوندم.

امسال سالی از سالهای بی نهایت زیبای خداوند است.امسال سعی کنید که چشم به راه فرصتی نباشید چون فرصت آن چیزی است که در اختیار شماست نه اینکه چیزی دیگر.

 

نظرات ()



تقدیم به تو
نویسنده: دل قوی - شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٠

آب در یک قدمیست
لب دریا برویم
تور در اب بیاندازیم
و بگیریم
طراوت را از آب

 

نظرات ()



برای تو
نویسنده: دل قوی - دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

                                             تو را با لهجه گل های نیلوفری صدا کردم

تمام شب برای با طراوت بودن باغ قشنگ آرزوهایت

                                             دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچهای آبی احساس

                                              تورا از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جداکردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گتی

                                              دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

                                              تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

                                             و من بعد از عبور سرد و غمگینت، حریم چشمهایم را

به روی اشکی ازجنس غروب ساکت خورشید وا کردم

                                              نمی دانم چرا؟شاید خطا کردم!

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید

                                               بعد از رفتتنت یک قلب رویایی ترک برداشت

و گنجشکی که هر روز از کناره پنجره

                                              با مهربانی دانه برمیداشت

تمام بال هایش در اندوه غربت شد

                                                و بعد از رفتن تو آسمان، چشم های خیس باران بود

و بعد از رفتنت  انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

وبعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام، برگرد

ببین سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و  وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و آن خطا کردم

و من در حالی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنارانتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل

میان قصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟

شاید به رسم عادت پروانگی

برای شادی و خوشبتی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.....

نظرات ()



برای تو
نویسنده: دل قوی - دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

                                             تو را با لهجه گل های نیلوفری صدا کردم

تمام شب برای با طراوت بودن باغ قشنگ آرزوهایت

                                             دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچهای آبی احساس

                                              تورا از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جداکردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گتی

                                              دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

                                              تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

                                             و من بعد از عبور سرد و غمگینت، حریم چشمهایم را

به روی اشکی ازجنس غروب ساکت خورشید وا کردم

                                              نمی دانم چرا؟شاید خطا کردم!

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید

                                               بعد از رفتتنت یک قلب رویایی ترک برداشت

و گنجشکی که هر روز از کناره پنجره

                                              با مهربانی دانه برمیداشت

تمام بال هایش در اندوه غربت شد

                                                و بعد از رفتن تو آسمان، چشم های خیس باران بود

و بعد از رفتنت  انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

وبعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام، برگرد

ببین سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و  وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و آن خطا کردم

و من در حالی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنارانتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل

میان قصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟

شاید به رسم عادت پروانگی

برای شادی و خوشبتی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.....

نظرات ()



آدم های ساده
نویسنده: دل قوی - دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩

1) به گذشته نمیاندیشم.سعی بر این دارم در حال اکنونم زندگی کنم.نگاه به گذشته مرا

از لذت زندگی حال باز میدارد.

2) میخوام بیام روبروت و تو چشمات نگاه کنم و همه حرفای دلم رو بزنم. کاش با لبخندی

از سر تمسخر رو بر نگردانی.

3) بابا دیروز میگف تو این موقعیت جدید کاش مامانتون هم بود!

4) آدم های ساده را دوست دارم

    همان ها که بدی هیچکس را باور ندارند

    همان ها که برای همه لبخند دارند

    همان ها که همیشه هستند برای همه هستند

    آدم های ساده را باید مثل یک تابلو نقاشی ساعت ها تماشا کرد

    عمرشان کوتاه است!!!

    بس که هرکسی که از راه میرسد

    یا ازشان سو استفاده میکند

    یا زمینشان میزند

    یا درس ساده نبودن بهشان میدهد

    آدم های ساده را دوست دارم

    بوی ناب " آدم " میدهند

ایمیل یک دوست

من میخوام ساده باشم. ساده ی ساده.

5) پنج شنبه است. به یاد همه اونایی که پیش خدا هستند.

نظرات ()



زندگی
نویسنده: دل قوی - دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩

زندگی دفتری از خاطرهاست ...
یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ...
یک نفر همدم خوشبختی هاست...
یک نفر همسفر سختی هاست ...
چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد...
ما همه همسفریم

نظرات ()



جملات کوتاه از دکتر شریعتی
نویسنده: دل قوی - دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩

1-اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست،او جانشین همه نداشتن های من است.
2-خدا به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ،به بی ثمری لحظه ای که برای زیستن تلف کردم،سوگوار نباشم.
3-به زور می توان چیزی را گرفت اما به ذور نمی توان ان را نگه داشت.
4-ارزش وجودی انسان به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
5-اگر قادر نیستی خود را بالا ببری،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری.
6-هر کس را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند،بدان گونه که احساسش می کنند هست.
7-وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ می کند پرهایش سفید می ماند،ولی قلبش سیاه میشود.دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.

8-دل های بزرگ و احساس های بلند،عشق های زیبا و پر شکوه می افرینند.
9-اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی ازار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن!در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
10-اکنون با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم.این زندگی من است.
11-وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند. وقتی می خواستم ستایش کنم،گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن،گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن،گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید،می خواهم پیاده شوم.
12-به سه چیز تکیه نکن،غرور،دروغ و عشق.ادم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد.
13-زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق می ورزد.
14-خدایا به هر کس دوست می داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است،
و به هر کس دوست تر می داری،بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است.
15-تا بی پناه نگردم،پناهم نخواهی داد
تا نیفتم،دستم را نخواهی گرفت.
16-وقتی عشق فرمان می دهد،
«محال»سر تسلیم فرود می اورد.
17-عشق در اوج اخلاصش به ایثار رسیده
و در اوج ایثارش به قساوت.
18-می دانم تشنه ای اما.....
اما این دریا را در کوزه نمی توان کرد.
19-تنهایی،ارمگاه جاوید من است
و درد و سکوت، همنشین تنهایی من!به پریشانی یک ارزوی اشفته چه می دانم چگونه از تنهایی اتاق گریختم عشق فراتر ازانسان و فراتر از خدا نیز هست و ان دوست داشتن است.
20-دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا بلندترین قله عشق های بلند،پایین نخواهم اورد.

نظرات ()



راه بهشت
نویسنده: دل قوی - دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩
مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!
 
پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
 
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود وصورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهیدبنوشید.
مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
-  کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند!!! چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند....
 
بخشی از کتاب "شیطان و دوشیزه پریم "  اثر پائولو کوئیلو

 

نظرات ()



مهدی( عج) بیا
نویسنده: دل قوی - دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩

اقا بیا و به خاطر باران ظهور کن

ما را از این هوای سراسیمه دور کن

وقتی برای بدرقه ی عشق می روی

از کوچه های خسته ی ما هم عبور کن

 

نظرات ()



به بهانه پاییز
نویسنده: دل قوی - دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩

پاییز را دوست دارم... پاییز را دوست دارم، بخاطر غریب و بی صدا آمدنش پاییز را دوست دارم، بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش پاییز را دوست دارم، بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش پاییز را دوست دارم، بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش پاییز را دوست دارم، بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی پاییز را دوست دارم، بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها پاییز را دوست دارم، بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش پاییز را دوست دارم، بخاطر شب های سرد و طولانی اش پاییز را دوست دارم، بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام پاییز را دوست دارم، بخاطر پیاده روی های شبانه ام پاییز را دوست دارم، بخاطر بغض های سنگین انتظار پاییز را دوست دارم، بخاطر اشک های بی صدایم پاییز را دوست دارم، بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام پاییز را دوست دارم، بخاطر معصومیت کودکی ام پاییز را دوست دارم، بخاطر نشاط نوجوانی ام پاییز را دوست دارم، بخاطر تنهایی جوانی ام پاییز را دوست دارم، بخاطر اولین نفس هایم پاییز را دوست دارم، بخاطر اولین گریه هایم پاییز را دوست دارم، بخاطر اولین خنده هایم پاییز را دوست دارم، بخاطر دوباره متولد شدن پاییز را دوست دارم، بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر پاییز را دوست دارم، بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه پاییز را دوست دارم، بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه پاییز را دوست دارم، بخاطر هدیه زیبایی که به من داد پاییز را دوست دارم، بخاطر هدیه ای که به من امید ماندن داد پاییز را دوست دارم، بخاطر هدیه ای که به من جرات عاشق شدن داد پاییز را دوست دارم، بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز و من عاشقانه پاییز را دوست دارم …پاییز را دوست دارم بخاطر تولد پاکش

نظرات ()



یک سخن
نویسنده: دل قوی - پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩

در انتهای حیات ما بدین سنجیده نخواهیم شد که:

چند مدرک دانشگاهی دریافت کرده ایم

چه مقدار از مادیات دنیا برای خود اندوخته ایم

چه کارهای بزرگی انجام داده ایم

سنجش ما بر این اساس خواهد بود که:

من تشنه بودم و تو مرا سیراب کردی

من عریان بودم و تو مرا پوشاندی

من بی خانمان بودم و تو مرا اسکان دادی

تشنه، ولی نه فقط تشنه آب بلکه تشنه محبت

عریان، نه فقط از برای لباس بلکه عریان از عزت و احترام

بی خانمان ولی نه تنها در طلب خانه ای از خشت بلکه به

سبب خروج از عوالم انسانی

بنابراین،

جسورانه عشق بورز،

احترام کن

و

 بپذیر

نظرات ()



سفیر‌ آسمون
نویسنده: دل قوی - پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩

بزار عطرت وجودم رو بگیره

میخوام با تو سفیر آسمون شم

منو از من رها کن پر بگیرم

بزار هرچی که هستی عین اون شم...

بزار عطرت وجودم رو بگیره

میخوام با تو سفیر آسمون شم

منو از من رها کن پر بگیرم

بزار هرچی که هستی عین اون شم

بزار بشناسمت اونجور که میخوای

میخوام با عشق تو آروم بگیرم

بگیر من رو توو آغوشت نمیخوام

بدون تو توی غربت بمیرم

هوامو پر کن از رنگ وجودت

بزار احساسم از اول بجوشه

بزار جسمم دوباره جون بگیره

بزار روحم گل روتو بپوشه

بگیر دستامو توو دستای گرمت

بیا چشمامو از احساس تر کن

بزار رگهام پر از شور تو باشه

دل دیوونمو دیوونه تر کن

غروبم بی تو نزدیکه طلوع کن

بهارم شو نزار وصل خزون شم

تو امید دل تنگ منی و

میخوام با تو سفیر آسمون شم

نظرات ()



بعضی وقتا
نویسنده: دل قوی - پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩

بعضی وقتا که دیگه دلم میگیره از همه

بعضی وقتا که میخوام جدا بشم از همهمه

بعضی وقتا که میخوام رها شم از هر چی غمه

میرمو توو پارک کودک میشینم

تا بچه ها بازی کنن من ببینم

انقدر خوشم میاد از بازیای بچه ها

قایم باشک دزد و پلیس گرگم به هوا

بچه ها با بازیای پست ما کار ندارن

با جاده ی بن بست ما کار ندارن

بچه ها خوب میدونن که بنده و خدا کیه

محبت و وفا چیه

شیطون ناقلا کیه

خوب میدونن که دزد قصه ها کیه

بچه ها با عاشقی میگیرنو میدن نفس

عشقشون حقیقیه نه عشقای پر از هوس

کاشکی که بزرگترا از بچه ها یاد بگیرن

سرود اتل متل بجای فریاد بگیرن

بچه ها با بازیا حال میکنن

حال بهشتی میکنن

دو سه بار دعوا کنن هف هش بار آشتی میکنن

ولی من چی؟

دو ساله که با گلم حرف نزدم

خدا من رو بکشه که مثل حیوونا بدم

کاشکی که بچه بودم با قلب آماده میموندم

یا توو بچگی میمردم یا همش ساده میموندم

ولی بازم درا بازن بریمو توو پارک کودک بشینیم

راه و رسم زندگی رو توی بازیا ببینیم

نظرات ()



نشد از دوست خوبم تندیس تنهایی
نویسنده: دل قوی - چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩

گلبه خداحافظی تلخ تو سوگند ،نشدگل
گلکه تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشدگل
گللب تو میوه ی ممنوع ،ولی لبهایمگل
گلهرچه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشدگل
گلبا چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر گل
گلهیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشدگل
گلهر کسی در دل من جای خودش را داردگل
گلجانشین تو در این سینه خداوند نشدگل
گلخواستند از تو بگویند شبی شاعرهاگل
گلگلگلعاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!گلگلگل

نظرات ()



خداحافظ
نویسنده: دل قوی - پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩

نویسنده خوب وبلاگ دنیای نسرین خانم به دلیل ذیل می خواهد جمع ما را تنها بگذار از دوستان خوبم می خواهم اورا متقاعد کنن تا در جمع ما بماند تشکر

 

خداحافظ

همیشه تغییر باعث شادی آدما می شه و گاهی هم ناراحتی. الان من یه تغییر رو پشت سر گذاشتم. کارم رو عوض کردم و یک پله پیشرفت کردم.

اما توی زندگی خودم... نمی دونم چرا ...

دیگه دلم نمی خواد بنویسم. نه اینجا نه هیچ جای دیگه.

من خودم رو از همه جا پاک می کنم. شاید اینطوری راحت تر باشم. شایدم بقیه راحت تر باشن.

زندگی مثل یه روبات باید جذاب تر باشه. از این به بعد کد می گیریم و زندگی می کنم. صبح مثل همه می رم سر کار. تا عصر کار می کنم. بعدشم میام خونه. مثل همه آدمای عادی. شام می پزم. یک کم کتاب می خونم. دوش می گیرم . میخوابم....

همین. بدون هیچ چیز اضافه ای. شاید اینطوری بهتر باشه...

دنیای وبلاگ و نوشتن و اینترنت و .... خداحافظ برای همیشه.

نظرات ()



متنی زیبا از تندیس تنهایی
نویسنده: دل قوی - پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دست های تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشم های تو به من آرامش می بخشد
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
گلگلگل
نویسنده: تندیس تنهایی
نظرات ()



 
نویسنده: دل قوی - چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩

من مناجات درختان هنگام سحر، رقص عطر گل یخ در باد

نفس پاک شقایق را در سینه‌ی کوه، صحبت چلچله‌ها را با صبح

نبض پاینده‌ی هستی را در گندم‌زار

گردش رنگ و طراوت در گونه‌ی گل را می‌شنوم ، می‌بینم

من به این جمله نمی‌اندیشم

به تو می‌اندیشم

ای سراپا همه خوبی، تک و تنها به تو می‌اندیشم

همه وقت و همه جا من به هر حال که باشم، به تو می‌اندیشم

تو بدان این را، تنها تو بدان

تو بیا، تو بمان با من، تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب‌ها تو بتاب

من فدای تو، به جای همه گل‌ها تو بخند

اینک این من

که پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز، تو بگیر، تو ببند! 

 تو بخواه!

پاسخ چلچله‌ها را تو بگو، قصه ابر و هوا را تو بخوان

تو بمان با من، تنها تو بمان، رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه‌ی جانم باقی‌ست

آخرین جرعه‌ی این جام تهی را تو بنوش

تو بنوش!!!

نظرات ()



آسمان زندگی
نویسنده: دل قوی - چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩

کوچه پر از تمنای حضور توست
و من در پیچ و خم تنهایی آن
لحظه لحظه به یاد تو هستم
کوچه در تاریکی شب گم می‌شود
و ردپای تو را با خود می‌برد
من در گذر لحظه‌های بی‌تو به کوچه دلخوشم
که یاد تو را در خود دارد
.
..
...
وقتی کسی را دوست داری
وقتی به امیدی شب را به صبح می‌رسانی
و مهم‌تر اینکه وقتی عاشقی
زندگی زیبا می‌شود
دوست داشتن معنی پیدا می‌کند و عشق جاودانه و همیشه همراهت

آسمان زندگیت آبی آبی و آفتابی

نظرات ()



خدا حافظ ...
نویسنده: دل قوی - چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩

 

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ و این یعنی در اندوه تو میمیرم

در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف ناامیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ،از دلبستگی هایم؟!

چگونه می روی ؟با اینکه می دانی چه تنهایم

خداحافظ تو ای همپای شبهای غزل خوانی

خداحافظ به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ بدون تو گمان کردی که می مانم

خداحافظ بدون من یقین دارم که می مانی!!!

نظرات ()



میشه
نویسنده: دل قوی - یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩

میشه تو آسمو ن هم، شنا کرد...

میشه  گل های  باغ ،آسمونو بوئید...

میشه ما هی های تو آسمونو، لمس کرد...

میشه کتاب آسمونو، ورق زد...

میشه رو دیوار آسمون، یا گاری حک کرد...

میشه قرارمونو، تو کوچه خلوط، آسمون بزاریم...

میشه خونمونو، یه قدم اونور کهکشان بسازیم...

میشه حرفامونو، تو لابی ستاره بزنیم...

میشه ناگفته ها مونو، تو خلوت گاه ماه بگیم...

میشه شعرها مونو ،فرشته ها بخونند...

میشه کنسرتمونو،تو ی فرهنگستان پروین اجراءرکنیم...

میشه طلاهامونو ،تو گاو صندوق مریخ  بزاریم...

میشه حلقه ازدواجمونو، از طلا فروشی خورشید خرید...

میشه پژ واک صدای مونو ، از اورانوس بشنویم..

میشه لبخند مونو ، هفت آسمون ببنند...

میشه  افکارمونو، به هاله ها بسپاریم...

میشه قرص نان مونو ،از ماه گرفت ....

میشه میوه هامونو، از خوشه پروین بچینم ...

میشه غم ها مونو ،تو سیاه چاله آسمون بریزیم ...

میشه شادی هامونو، با سیاره ها تقسیم کنیم...

میشه آب وضوی مونو ،از مشتری گرفت...

میشه نمازمونو ،تو مسجد شهاب سنگ بخوینم...

میشه ...

نظرات ()



خدایا از دوست جدیدم وبلاک عارفانه
نویسنده: دل قوی - یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩

خداوندا به من توفیقی ده که فقط یک روز بنده مخلص تو باشم که می دانم حتی ساعتی این

چنین بودن بس دشوار است.

 

خدایا یا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتی نیست از دلم بیرون کن یا به من صبری ده

که کسانی را که دوستم ندارم دوست داشته باشم.

 

خدایا سینه ام را چنان بگشای که درد های تمام عالم را در آن جای دهم. حتی درد محکوم

 

شدن به گناه های ناکرده ام را.

خدایا به من ذره ای از رحمت بیکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقدیمشان کردم و تحقیر شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را

ببخشم.

 

خداوندا دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال . یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا

دلم را از آرزوهای دست نیافتی خالی کن.

 

خدایا می دانم که نادانم به ذره ای از علم بیکرانت دانایم کن.

بارالها زبانم در ستایش تو قاصر است به من زبانی عطا کن تا گوشه ای اندک از رحمت

بیکرانت را سپاس گویم.

 

خداوندا راه گم کرده ام ، هدایتم کن.

خدایا قلبم را از تمام کینه ها پاک کن که غیر از تو کسی را بر این کار قادر نیست.

 

خدایا شکم را به باور ، باورم را به ایمان و ایمانم را به یقین مبدل فرما.

خداوندا به من صبری ده که بر سیلی دشمنان بخندم و با خنجرهای دوستان به رقص آیم.

 


خدایا شرکم را به یکتاییت ، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت، حماقتم را به حکمتت،

گناهانم را به رحمتت، عصیانم را به عزتت، تیرگی دلم را به نورت، بی حرمتی هایم را به

قداستت، تنگ دستی و بخلم را به کرمت و ناسپاسی ام را به لطفت ببخش.

 

خدایا به خیر و شر خود آگاه نیستم به علمت و به رحمتت هر آنچه خیر من در آن است بر

من فرو فرست و هر آنچه شری برای من در آن است از من دور گردان.

 

خدایا به من بیاموز چگونه هنگامی که دستانم را بسته اند و زبانم را بریده اند بر ظلمی که

با چشمانم می بینم صبر کنم.

 

خدایا به من یقینی ده که جز تو در هستی هیچ چیز نبینم.

خدایا به من دلی ده که جز مهر تو در آن هیچ مهری را راه نباشد.

 

خدایا به من قلبی ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفریده توست.

 

خدایا به من زبانی ده که جز بر حمد تو گویا نگردد.

خدایا هر آنچه دارم از آن توست پس آنچه خیر من است بر زبانم جاری کن تا از تو

تمنایش کنم که خود بسیار نادانم.

 

خدایا خواسته هایم بسیارند ولی هیچ چیز در قبال آنها ندارم. پس تو از مخزن بی انتهای

کرمت آنها را به من عطا کن.

 

خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردی می خوانمت پس دعایم را اجابت کن

نظرات ()



بی تو از عاشقانه های عاشق
نویسنده: دل قوی - یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩

دو دریچه دو نگاه دو پنجره

دو رفیق دو همنشین دو حنجره
دو مسافر تو مسیر زندگی
دو عزیز دو همدم همیشگی

**************************

با هم از غروب و سایه رد شدیم
قصه عاشقی رو بلد شدیم
فکر می کردیم آخر قصه اینه
جز خدا هیشکی ما رو نمی بینه

**************************

دو غریبه دو تا قلب ِ دربدر
دو تا دلواپس این چشمای تر
دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین
دو تا دور اوفتادۀ تنها نشین

**************************

عاقبت جدا شدن دستهای ما
گم شدیم تو غربت غریبه ها
آخر ِ اونهمه لبخند و سرود
چشم پر حسادت زمونه بود

نظرات ()



سه چیز
نویسنده: دل قوی - چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩

سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی‌گردند: زمان، کلمات و موقعیت‌ها. سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند: آرامش، امید و صداقت. سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیستند: رؤیا‌ها ، موفقیت و شانس . سه چیز در زندگی از با ارزش ترین‌ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان. ....

نظرات ()



آزمون زن ذلیلی ...
نویسنده: دل قوی - سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩

 

 



 

1. با خانومت داری از یه مغازه لباس فروشی دیدن می کنی و ایشون از یه لباس 250.000 تومنی خوشش میاد:


 

الف- زود با هم میرین تو مغازه و تمام حقوق یه ماهتو دو دستی تقدیم صاحب مغازه می کنی و تا آخر اون ماه غذاهای طبیعی از قبیل باد و نور و هوا و ... می خورین!


 

ب- تا خانوم میاد اون لباسو نشونت بده خودتو به کوچه علی چپ میزنی انگار نه انگار که با تو بوده ! یه جوری مثل برق و باد از اونجا دورش میکنی و تا اون لباس از مد نیفتاده به اون منطقه بر نمیگردی!



 

2. با خانومت داری میری رستوران، موقعی که به رستوران می رسید:


 

الف- جلو جلو و دو دستی درو براش باز میکنی که احتمالاً اونایی که از اونجا رد میشن فکر میکنن جنابعالی پادو تشریف دارید!


 

ب- بهش دستور میدی هر چه زودتر درو باز کنه!



 

3. خونتون مهمون دارید:


 

الف- زود پا میشی و واسه خنده مهمونا هم که شده مثل دست و پا چلفتی ها واسشون چایی میریزی و میاری.


 

ب- با قیافه کاملاً جدی و مردانه (جنم دار) اشاره میکنی به خانومت تا هر چه زودتر واسه شما و مهمونا چایی بیاره.



 

4. یه روز تعطیل باحال:


 

الف- با همسرت میری بیرون و اون روز مثل علاف ها تو خیابون ول میگردید و شب گرسنه و تشنه میاین خونه و یه چیز حاضری میخورین تا صبح کله سحر برید سر کار!


 

ب- بدون توجه به همسرت شب قبل از روز تعطیل با دوستات قرار میزاری تا فردا برید گردش و کلی حال کنید و بعد از ظهرشم برید استخر و اگه زنت هم زیاد حرف زد فوری می فرستیش خونه مامانش اینا!



 

5. خانومت رفته عروسی و تو با دوستات تو خونت جمع شدید که یه دفعه خانومت مثل جن بسم الله ظاهر میشه:


 

الف- یهویی خودتو گم میکنی و به دوستات میگی اصلا ًنخندن و زود میری پیش خانومت و التماس میکنی آبروتو جلو دوستات نبره!


 

ب- اصلاً انگار نه انگار خانومت اومده. با دوستاتون میگید و میخندید و خانومت حتی جرأت نمیکنه بیاد سلام کنه!



 

6. داری تو تراس سیگار میکشی که یهو خانومت سر میرسه:


 

الف- خودتو گم میکنی و نمیدونی چیکار کنی. شایدم سیگارو قورت بدی! اونوقت باید پول 100 باکس سیگار رو بدی واسه دوا درمون!


 

ب- برمیگردی و با قیافه حق به جانب به خانومت دستور میدی یه لیوان چایی واست بیاره (یه چایی دپش بعد از سیگار خیلی حال میده!)



 

7. امروز قراره مادر زنت با شصتاد تا از فامیلاش مثل قوم تاتار حمله کنن خونتون واسه ناهار:


 

الف- اون روزو مرخصی میگیری و همش تو خونه میمونی و به همسرت کمک میکنی تا مادر زن و قومش بیان واسه قتل و غارت و چپاول...


 

ب- ساعت 2 اون روز که خانومت زنگ زد : کجا موندی؟ بهش میگی امروز سرت شلوغه و رییس گفته باید امشب تا ساعت 11 اضافه کار بمونی وگرنه اخراجی!!!



 

8. تو شرکت نشستی و داری با منشی خوشگلت گل میگی و گل میشنوی که یهو خانومت بدون در زدن وارد اتاقت میشه:


 

الف- جلو منشیه به تته پته میفتی و رنگت مثل چغندر سرخ میشه


 

ب- خانومتو از اتاق میفرستی بیرون و بهش گوشزد میکنی وقتی میخواد بیاد تو باید در بزنه (اصل اول تمدن!)






9. ساعت 2.30 نصفه شب صدای بچه 4 ماهتون از خواب بیدارت میکنه و پی میبری که آقا پسر گلت دسته گل به آب داده:

الف- زود پا میشی و در یک حرکت برق آسا بچه رو عوض میکنی طوری که خانم محترمت اصلاً نفهمه و خواب شیرینش قطع نشه و تا صبح بوی خوب آقا پسر تو مشامت بمونه!

ب- هماهنگ با بچه شروع میکنی به داد زدن و این کارو اینقدر ادامه میدی تا بالاخره خانومت بیدار بشه و همه کارا رو انجام بده، چون هر چی باشه اون مادره و مهارتش تو بچه داری خیلی بیشتره!


10. بابا بی خیال

 

توضیحات برای اینکه بسنجی چیکاره ای:
برای هر پاسخ الف 0 امتیاز و برای هر پاسخ درست (ب) 2 امتیاز در نظر بگیر.

اگه امتیازت 15 به بالا بود:
آقا تبریک میگم!
شما یه مرد نمونه هستی. در عین حال انسانی فهیم، منطقی، تابع نظم، با کمالات، شریف و خانواده دوست هستی! همسرت بهت افتخار میکنه!
ایول بابا تو دیگه کی هستی! تو تمام مراحل زندگیت موفق هستی!


اگه امتیازت بین 15-5 بود:

شما مردی هستی که یه کم به همسرت رو میدی. در عین حال مرد چندان موفقی نیستی و تزلزل شخصیت داری! دلیلش هم گوش کردن به حرف همسرته! باید به خودت بیای و شکوه و اقتدار یه مردو به خاطر بیاری!


اگه امتیازت کمتر از 5 بود:

خاک بر سرت!
آخه به تو هم میگن مرد؟! آبروی هر چی مرده بردی... مرده! جسد، خجالت نمیکشی نشستی اینجا واسه من تست هم میدی؟! هیچ فکر کردی که زن ذلیلی چیه و مرد سالاری کدومه؟!

نظرات ()



 
نویسنده: دل قوی - شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ۵٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١۵٠ گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمیافتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی میافتد؟
یکی از شاگردان گفت: دستتان کمکم درد میگیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسارتاً گفت: دستتان بیحس میشود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج میشوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات میشود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالی ندارد. اگر مدت طولانیتری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش میآید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگی همین است!

نظرات ()



دلتنگی
نویسنده: دل قوی - شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩
دلتنگی که سراغت می‌آید همه خاطره‌ها را زیر و رو می‌کند تا بهانه‌ای برای سرزده آمدنش پیدا کند و پیدا هم می‌کند؛ بعد تو می‌مانی و حرف‌هایی که به گفتن نمی‌آیند...
شاید بروی سراغ شعر‌ها و نوشته‌های دیگران که بتوانی از زبان آن‌ها حرف‌هایی که روی دلت سنگینی می‌کنند، پیدا کنی و به خیالت پیدا هم می‌کنی...
ولی هنوز چیزی هست ته گلویت، چیزهایی هست آن تهِ‌تهِ دلت که قرار نیست با این حرف‌ها بیرون بریزد. خوب می‌دانی این حرف‌ها حرف‌های خودِخودت نیست و چون تو نمی‌توانی بنویسی‌شان، قرار است برای همیشه ناگفته بمانند.

 

نظرات ()



مطلبی زیبا از وبلاگ دوست خوبم دختر بهار
نویسنده: دل قوی - پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم ...

نظرات ()



کوچه از وبلاگ دوست خوبم دختر متولد مهر
نویسنده: دل قوی - پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینة عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم


بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

نظرات ()



حس غریب از دختر متولد مهر
نویسنده: دل قوی - سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩

 

باز حس غریبی دارم !

باز نمی دانم کجای راه ایستاده ام! نمی دانم بروم یا بمانم؟ نمی دانم حتی اینجا که هستم کجاست؟!

باز نمی دانم. باز از این مکرر ندانسته ها خسته ام... نه امید ماندنم هست و نه پای رفتن..

باز آن صدای غریب و آشنا در گوشم زمزمه های تلخ از حقیقت می کند...

می خواهد که باورش کنم!!! و من باز سخت مقاومت می کنم. نمی خواهم بشنوم. نمی خواهم باور کنم... نا امیدانه حتی در سراب این عشق زیستن برایم شیرین تر از باور کردن این زمزمه هاست!!!

گرچه خوب می دانم این بار سخت تر از همیشه ، خواهم شکست. شاید دیگر هرگز بر نخیزم و زیر آوار این عشق ِ ... مدفون شوم.اما این مرگ خود خواسته را با تمام خوشبختی های بی او عوض نمی کنم.

نمی دانم همین حالا که من صفحه های غمگین دلم را از غم نبودنش با نوشتن التیام می دهم ، کجاست و .... اما انگار ، آرام تر از همیشه دوستش دارم...

ترسم از تمام شاید ها و اگر ها و نکند ها... گویی به سر آمده!!! حالا تقریبا همه آن نبایدها و شاید ها را می بینم و می دانم... و باز،

آرام ،

دوستش دارم...

نظرات ()



مطلبی زیبا از خانم صبا
نویسنده: دل قوی - سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩

چرا؟  (WHY)

دوست من «جان فوپ» وقتی متولد شد دست نداشت ولی هیچ وقت از خودش سوال نکرد چرا من دست ندارم؟» بلکه پرسید: «با پاهایم چه کاری می توانم انجام دهم؟» و من هنگامی که دیدم او با استفاده از پاهایش با چوبهای غذاخوری ژاپنی می تواند غذا بخورد، با خود گفتم: «او هر کاری را می تواند انجام دهد».

هنگامی که بلایی به سرمان می آید، یا همه چیزمان را از دست می دهیم یا کسی که عاشقمان بوده ما را ترک می کند، اغلب ما از خودمان می پرسیم:

«چرا؟»

«چرا من؟»

«چرا حالا؟»

«چرا او مرا سرگشته و تنها رها کرد؟»

سؤالاتی که با  «چرا» شروع می شوند، ممکن است ما را به یک چرخة بی حاصل بیندازند. اغلب جوابی برای این "چرا" ها وجود ندارد و یا اگر هم جوابی وجود داشته باشد، اهمیتی ندارد.

افراد موفق سؤالاتی از خود می پرسند که با «چه»  شروع می شوند:

«چه چیزی از این پیشامد آموختم؟»

«چه کاری باید در برخورد با این پیشامد بکنم؟»

و هنگامی که پیشامد واقعاً فاجعه آمیز است، از خود می پرسند: «چه کاری طی24 ساعت آینده می توانم بکنم تا اوضاع کمی بهتر شود؟» اینها از آنچه که دارند بیشترین استفاده را می کنند و آنچه که از دستشان بر می آید انجام می دهند و اگر زندگی بر وفق مراد نبود، خیلی مهم نیست که «چرا؟»

در یک کلام:  

افراد خوشبخت هیچوقت نگران نیستند که آیا زندگی بر «وفق مراد» هست یا نه.

نظرات ()