هرگز در زندگی این دو را ابراز نکنید:
نخست، آنچه نیستید
و دوم ، همه آنچه هستید!
تلاش کنیم ندیده ها را ببینیم
دیدن آنچه که همه میبینند...
هنر نیست!
بهترین آیینه وجدان توست...
آگاه و بیدار باش...
خیلی از یخ کردن های ما از سرما نیست!!!
لحن بعضی ها،
زمستونیه...
آبی باش...
مثل آسمان...
تا عمری به هوای تو
"سر به هوا باشم"
خدایا
به خوبان جهان عزت داده ای و به بدان ثروت...
نکند ما به تماشای جهان آمده ایم؟؟
خدایا
مارو ببخش که در کار خیر
یا "جار" زدیم...
یا "جا" زدیم...
عمری گذشت تا باورمان شد
آنچه را باد برد...
خودمان بودیم...
ثبت احوال در شناسنامه ام
همه چیز را ثبت کرده
جز احوالم...
نه صدایش را نازک کرده بود
نه دستانش را آردی...
از کجا باید به گرگ بودنش شک میکردم؟؟
تیغ روزگار شاهرگ کلامم را
چنان بریده
که سکوتم بند نمیاید!
چه خوشبختی بزرگی است...
بدبختی های کوچک!
گاه لازم است که انسان
دیدگان خود را ببندد
زیرا اغلب خود را به نابینایی زدن نیز
نوعی خوشبختی است...
بیش از حد عاقل بودن...
کار عاقلانه ای نیست!
اگر درد داری
تحمل کن...
روی هم که تلنبار شد
دیگر نمیفهمی کدام درد
از کجاست...
کم کم خودش...
بی حس میشود!!
برهنه ات میکنند
تا بهتر شکسته شوی
نترس، گردوی کوچک!
آنچه سیاه میشود...
روی تو نیست، دست آنهاست
میگن قیمت زمین تو قلب شما
گرونه!
ما که فقیریم
میشه تو خاطر شما چادر بزنیم؟؟
لعنت به همه قانون های دنیا
که در آن شکستنِ دل...
پیگردِ قانونی نـَدارد
یادم نرود که: من تنها هستم... اما تنها من نیستم که تنها هستم!
نگاهم کن که چشمانت قشنگ است
صدایم کن که دل در سینه تنگ است
مرا با خود ببر آنسوی غربت
که اینجا شیشه هم از جنس سنگ است . . .
دلتنگ و بی قرارم …
زخمی تر از بهارم …
وقتی تو رو ندارم …
نفرین به هر چی دارم …
اگر دل سپردن به یادت خطاست
به تکرار باران خطا می کنم
از با تو بودن دل برایم عادتی ساخت
که هر گز بی تو بودن را باور ندارم
موج اگر میدانست که ساحل هیچ وقت دستشو نمی گیره
هرگز نفس نفس نمیزد برای رسیدن
ق * ل * ب * م
فدای تو
همه رو فراموش میکنه ، به جز تو!
آسمونی یا زمینی ؟
هر چه هستی نازنینی ..
توی قلب کوچک من ، هنوزم عزیزترینی …
گل را برای مکانی ، عشق را برای زمانی
و تو را برای همیشه دوست دارم
از آبشار پرسیدم تو کیسیتی؟ گفت اشک کوه!!
گفتم از چه می گریی؟ گفت از جدایی دوست!!!
از شرکت رب تبرک مزاحمتون میشم
میشه یه رب بغلتون کنم؟!!
دل تو وقتی میگیره، دل من می خواد بمیره
حاضرم دلم فدات شه تا که قلب تو نگیره
گرچه ای دوست غروز دلت احساس مرا درک نکرد
آفرین بر غم عشقت که مرا ترک نکرد
دوری پایان دوستی نیست …
گاهی لطیف ترین غم دنیاست!!!
نابینا به ماه گفت دوستت دارم
ماه گفت: چطوری؟ تو که منو نمیبینی
گفت:اگه میدیدمت که عاشق زیباییت می شدم
اما الان نمی بینمت و خودتو دوست دارم
روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت
امدم پاک کنم بدتر شد
خلاصه با اون عشقت ریدی به فرش ما رفت !!!
ساز گلهای دلم آهنگ توست …
حس نکردی یک نفر دلتنگ توست؟؟؟
با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم
تو کنارم اگه باشی ، وقت غم خوردن ندارم
هیچ وقت فاصله ها حریف خاطره ها نمیشن
به یادتم ….
بر چشمان تو می نویسم حکایت بی نهایت عشق را
تا بدانی که محبت و عشق رادر چشمان تو آموختم
و با تو آغاز کردم …
زندگی سه لحظه اش زیباست :
دیدن تو
خندیدن تو
بوسیدن تو
برو باشد ولی من هم خدا و عالمی دارم ،
برو باشد ولی شبها اگر دیدی بد آهنگ است
بدان من گریه می کردم که از دنیا دلم تنگ است ،
من از دنیا گله مندم که از مهر تو کم دارم ،
ببین یک خواهشی دارم
مرا در خود کمی حل کن ،
نگو رفتم خداحافظ کمی دیگر معطل کن.
الف را از ازل آغاز عشق است / ب بسم الله را اعجاز عشق است
برای شروع : خداوند مهربانم تو را برای همیشه شکر
***********
امسال سال من است سال عشق و موفقیت و به اوج نزدیک شدن
من سرشار از موفقیتم آری من جدا سرشار از انرژی مثبتم
و روز به روز بر این حس فوقاالعاده ام افزوده می شود و باوردارم آن جمله معروف آنتوان چخوف که انسان همان است که خود باور می کند.
از آسمان طلا می بارد، هر روز از هر لحاظ بهتر و بهتر می شوم، من نظر کرده خداوندم.
امسال سالی از سالهای بی نهایت زیبای خداوند است.امسال سعی کنید که چشم به راه فرصتی نباشید چون فرصت آن چیزی است که در اختیار شماست نه اینکه چیزی دیگر.
آب در یک قدمیست
لب دریا برویم
تور در اب بیاندازیم
و بگیریم
طراوت را از آب
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه گل های نیلوفری صدا کردم
تمام شب برای با طراوت بودن باغ قشنگ آرزوهایت
دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچهای آبی احساس
تورا از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جداکردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور سرد و غمگینت، حریم چشمهایم را
به روی اشکی ازجنس غروب ساکت خورشید وا کردم
نمی دانم چرا؟شاید خطا کردم!
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید
بعد از رفتتنت یک قلب رویایی ترک برداشت
و گنجشکی که هر روز از کناره پنجره
با مهربانی دانه برمیداشت
تمام بال هایش در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان، چشم های خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
وبعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام، برگرد
ببین سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و آن خطا کردم
و من در حالی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنارانتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل
میان قصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟
شاید به رسم عادت پروانگی
برای شادی و خوشبتی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.....
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه گل های نیلوفری صدا کردم
تمام شب برای با طراوت بودن باغ قشنگ آرزوهایت
دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچهای آبی احساس
تورا از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جداکردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور سرد و غمگینت، حریم چشمهایم را
به روی اشکی ازجنس غروب ساکت خورشید وا کردم
نمی دانم چرا؟شاید خطا کردم!
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید
بعد از رفتتنت یک قلب رویایی ترک برداشت
و گنجشکی که هر روز از کناره پنجره
با مهربانی دانه برمیداشت
تمام بال هایش در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان، چشم های خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
وبعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام، برگرد
ببین سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و آن خطا کردم
و من در حالی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنارانتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل
میان قصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟
شاید به رسم عادت پروانگی
برای شادی و خوشبتی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.....
1) به گذشته نمیاندیشم.سعی بر این دارم در حال اکنونم زندگی کنم.نگاه به گذشته مرا
از لذت زندگی حال باز میدارد.
2) میخوام بیام روبروت و تو چشمات نگاه کنم و همه حرفای دلم رو بزنم. کاش با لبخندی
از سر تمسخر رو بر نگردانی.
3) بابا دیروز میگف تو این موقعیت جدید کاش مامانتون هم بود!
4) آدم های ساده را دوست دارم
همان ها که بدی هیچکس را باور ندارند
همان ها که برای همه لبخند دارند
همان ها که همیشه هستند برای همه هستند
آدم های ساده را باید مثل یک تابلو نقاشی ساعت ها تماشا کرد
عمرشان کوتاه است!!!
بس که هرکسی که از راه میرسد
یا ازشان سو استفاده میکند
یا زمینشان میزند
یا درس ساده نبودن بهشان میدهد
آدم های ساده را دوست دارم
بوی ناب " آدم " میدهند
ایمیل یک دوست
من میخوام ساده باشم. ساده ی ساده.
5) پنج شنبه است. به یاد همه اونایی که پیش خدا هستند.
1-اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست،او جانشین همه نداشتن های من است.
2-خدا به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ،به بی ثمری لحظه ای که برای زیستن تلف کردم،سوگوار نباشم.
3-به زور می توان چیزی را گرفت اما به ذور نمی توان ان را نگه داشت.
4-ارزش وجودی انسان به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
5-اگر قادر نیستی خود را بالا ببری،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری.
6-هر کس را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند،بدان گونه که احساسش می کنند هست.
7-وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ می کند پرهایش سفید می ماند،ولی قلبش سیاه میشود.دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.
8-دل های بزرگ و احساس های بلند،عشق های زیبا و پر شکوه می افرینند.
9-اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی ازار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن!در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
10-اکنون با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم.این زندگی من است.
11-وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند. وقتی می خواستم ستایش کنم،گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن،گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن،گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید،می خواهم پیاده شوم.
12-به سه چیز تکیه نکن،غرور،دروغ و عشق.ادم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد.
13-زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق می ورزد.
14-خدایا به هر کس دوست می داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است،
و به هر کس دوست تر می داری،بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است.
15-تا بی پناه نگردم،پناهم نخواهی داد
تا نیفتم،دستم را نخواهی گرفت.
16-وقتی عشق فرمان می دهد،
«محال»سر تسلیم فرود می اورد.
17-عشق در اوج اخلاصش به ایثار رسیده
و در اوج ایثارش به قساوت.
18-می دانم تشنه ای اما.....
اما این دریا را در کوزه نمی توان کرد.
19-تنهایی،ارمگاه جاوید من است
و درد و سکوت، همنشین تنهایی من!به پریشانی یک ارزوی اشفته چه می دانم چگونه از تنهایی اتاق گریختم عشق فراتر ازانسان و فراتر از خدا نیز هست و ان دوست داشتن است.
20-دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا بلندترین قله عشق های بلند،پایین نخواهم اورد.
اقا بیا و به خاطر باران ظهور کن
ما را از این هوای سراسیمه دور کن
وقتی برای بدرقه ی عشق می روی
از کوچه های خسته ی ما هم عبور کن
بزار عطرت وجودم رو بگیره
میخوام با تو سفیر آسمون شم
منو از من رها کن پر بگیرم
بزار هرچی که هستی عین اون شم...
بزار عطرت وجودم رو بگیره میخوام با تو سفیر آسمون شم منو از من رها کن پر بگیرم بزار هرچی که هستی عین اون شم بزار بشناسمت اونجور که میخوای میخوام با عشق تو آروم بگیرم بگیر من رو توو آغوشت نمیخوام بدون تو توی غربت بمیرم هوامو پر کن از رنگ وجودت بزار احساسم از اول بجوشه بزار جسمم دوباره جون بگیره بزار روحم گل روتو بپوشه بگیر دستامو توو دستای گرمت بیا چشمامو از احساس تر کن بزار رگهام پر از شور تو باشه دل دیوونمو دیوونه تر کن غروبم بی تو نزدیکه طلوع کن بهارم شو نزار وصل خزون شم تو امید دل تنگ منی و میخوام با تو سفیر آسمون شم
بعضی وقتا که دیگه دلم میگیره از همه بعضی وقتا که میخوام جدا بشم از همهمه بعضی وقتا که میخوام رها شم از هر چی غمه میرمو توو پارک کودک میشینم تا بچه ها بازی کنن من ببینم انقدر خوشم میاد از بازیای بچه ها قایم باشک دزد و پلیس گرگم به هوا بچه ها با بازیای پست ما کار ندارن با جاده ی بن بست ما کار ندارن بچه ها خوب میدونن که بنده و خدا کیه محبت و وفا چیه شیطون ناقلا کیه خوب میدونن که دزد قصه ها کیه بچه ها با عاشقی میگیرنو میدن نفس عشقشون حقیقیه نه عشقای پر از هوس کاشکی که بزرگترا از بچه ها یاد بگیرن سرود اتل متل بجای فریاد بگیرن بچه ها با بازیا حال میکنن حال بهشتی میکنن دو سه بار دعوا کنن هف هش بار آشتی میکنن ولی من چی؟ دو ساله که با گلم حرف نزدم خدا من رو بکشه که مثل حیوونا بدم کاشکی که بچه بودم با قلب آماده میموندم یا توو بچگی میمردم یا همش ساده میموندم ولی بازم درا بازن بریمو توو پارک کودک بشینیم راه و رسم زندگی رو توی بازیا ببینیم
به خداحافظی تلخ تو سوگند ،نشد![]()
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد![]()
لب تو میوه ی ممنوع ،ولی لبهایم![]()
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد![]()
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر ![]()
هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد![]()
هر کسی در دل من جای خودش را دارد![]()
جانشین تو در این سینه خداوند نشد![]()
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها![]()
![]()
![]()
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!![]()
![]()
![]()
من مناجات درختان هنگام سحر، رقص عطر گل یخ در باد
نفس پاک شقایق را در سینهی کوه، صحبت چلچلهها را با صبح
نبض پایندهی هستی را در گندمزار
گردش رنگ و طراوت در گونهی گل را میشنوم ، میبینم
من به این جمله نمیاندیشم
به تو میاندیشم
ای سراپا همه خوبی، تک و تنها به تو میاندیشم
همه وقت و همه جا من به هر حال که باشم، به تو میاندیشم
تو بدان این را، تنها تو بدان
تو بیا، تو بمان با من، تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند
اینک این من
که پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز، تو بگیر، تو ببند!
تو بخواه!
پاسخ چلچلهها را تو بگو، قصه ابر و هوا را تو بخوان
تو بمان با من، تنها تو بمان، رگ ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعهی جانم باقیست
آخرین جرعهی این جام تهی را تو بنوش
تو بنوش!!!
آرزومه که یه روز تو کلبه ی قشنگمون
یه شب صاف مهتابی، با دیوارای عنابی
دست بکشم رو گونه هات،خیره بشم به اون چشات
حس کنم کنارمی،تو آغوش گرم منی
سرت رو شونه هام باشه،دستات توی دستام باشه
نگات تو چشم من باشه،لبات روی لبهام باشه
از عشق هم گر بگیریم،از امروز و فرداها بگیم
با این دلهای پاکمون،یه جشن کوچیک بگیریم
میشه تو آسمو ن هم، شنا کرد...
میشه گل های باغ ،آسمونو بوئید...
میشه ما هی های تو آسمونو، لمس کرد...
میشه کتاب آسمونو، ورق زد...
میشه رو دیوار آسمون، یا گاری حک کرد...
میشه قرارمونو، تو کوچه خلوط، آسمون بزاریم...
میشه خونمونو، یه قدم اونور کهکشان بسازیم...
میشه حرفامونو، تو لابی ستاره بزنیم...
میشه ناگفته ها مونو، تو خلوت گاه ماه بگیم...
میشه شعرها مونو ،فرشته ها بخونند...
میشه کنسرتمونو،تو ی فرهنگستان پروین اجراءرکنیم...
میشه طلاهامونو ،تو گاو صندوق مریخ بزاریم...
میشه حلقه ازدواجمونو، از طلا فروشی خورشید خرید...
میشه پژ واک صدای مونو ، از اورانوس بشنویم..
میشه لبخند مونو ، هفت آسمون ببنند...
میشه افکارمونو، به هاله ها بسپاریم...
میشه قرص نان مونو ،از ماه گرفت ....
میشه میوه هامونو، از خوشه پروین بچینم ...
میشه غم ها مونو ،تو سیاه چاله آسمون بریزیم ...
میشه شادی هامونو، با سیاره ها تقسیم کنیم...
میشه آب وضوی مونو ،از مشتری گرفت...
میشه نمازمونو ،تو مسجد شهاب سنگ بخوینم...
میشه ...
خداوندا به من توفیقی ده که فقط یک روز بنده مخلص تو باشم که می دانم حتی ساعتی این
چنین بودن بس دشوار است.
خدایا یا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتی نیست از دلم بیرون کن یا به من صبری ده
که کسانی را که دوستم ندارم دوست داشته باشم.
خدایا سینه ام را چنان بگشای که درد های تمام عالم را در آن جای دهم. حتی درد محکوم
شدن به گناه های ناکرده ام را.
خدایا به من ذره ای از رحمت بیکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقدیمشان کردم و تحقیر شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را
ببخشم.
خداوندا دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال . یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا
دلم را از آرزوهای دست نیافتی خالی کن.
خدایا می دانم که نادانم به ذره ای از علم بیکرانت دانایم کن.
بارالها زبانم در ستایش تو قاصر است به من زبانی عطا کن تا گوشه ای اندک از رحمت
بیکرانت را سپاس گویم.
خداوندا راه گم کرده ام ، هدایتم کن.
خدایا قلبم را از تمام کینه ها پاک کن که غیر از تو کسی را بر این کار قادر نیست.
خدایا شکم را به باور ، باورم را به ایمان و ایمانم را به یقین مبدل فرما.
خداوندا به من صبری ده که بر سیلی دشمنان بخندم و با خنجرهای دوستان به رقص آیم.
خدایا شرکم را به یکتاییت ، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت، حماقتم را به حکمتت،
گناهانم را به رحمتت، عصیانم را به عزتت، تیرگی دلم را به نورت، بی حرمتی هایم را به
قداستت، تنگ دستی و بخلم را به کرمت و ناسپاسی ام را به لطفت ببخش.
خدایا به خیر و شر خود آگاه نیستم به علمت و به رحمتت هر آنچه خیر من در آن است بر
من فرو فرست و هر آنچه شری برای من در آن است از من دور گردان.
خدایا به من بیاموز چگونه هنگامی که دستانم را بسته اند و زبانم را بریده اند بر ظلمی که
با چشمانم می بینم صبر کنم.
خدایا به من یقینی ده که جز تو در هستی هیچ چیز نبینم.
خدایا به من دلی ده که جز مهر تو در آن هیچ مهری را راه نباشد.
خدایا به من قلبی ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفریده توست.
خدایا به من زبانی ده که جز بر حمد تو گویا نگردد.
خدایا هر آنچه دارم از آن توست پس آنچه خیر من است بر زبانم جاری کن تا از تو
تمنایش کنم که خود بسیار نادانم.
خدایا خواسته هایم بسیارند ولی هیچ چیز در قبال آنها ندارم. پس تو از مخزن بی انتهای
کرمت آنها را به من عطا کن.
خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردی می خوانمت پس دعایم را اجابت کن
آسمان دلم ابریست ...
چونان پهنه ی وسیع این آبی بیکران در آستانه ی گریستن است
بارالها به واسطه ی کدامین گناه چنین تاوان می دهم؟؟
نگاهت را از من برنگیر که میمیرم !!...
دو دریچه دو نگاه دو پنجره
دو رفیق دو همنشین دو حنجره
دو مسافر تو مسیر زندگی
دو عزیز دو همدم همیشگی
**************************
با هم از غروب و سایه رد شدیم
قصه عاشقی رو بلد شدیم
فکر می کردیم آخر قصه اینه
جز خدا هیشکی ما رو نمی بینه
**************************
دو غریبه دو تا قلب ِ دربدر
دو تا دلواپس این چشمای تر
دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین
دو تا دور اوفتادۀ تنها نشین
**************************
عاقبت جدا شدن دستهای ما
گم شدیم تو غربت غریبه ها
آخر ِ اونهمه لبخند و سرود
چشم پر حسادت زمونه بود
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم ...
بی تو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظهای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینة عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم: حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
باز حس غریبی دارم !
باز نمی دانم کجای راه ایستاده ام! نمی دانم بروم یا بمانم؟ نمی دانم حتی اینجا که هستم کجاست؟!
باز نمی دانم. باز از این مکرر ندانسته ها خسته ام... نه امید ماندنم هست و نه پای رفتن..
باز آن صدای غریب و آشنا در گوشم زمزمه های تلخ از حقیقت می کند...
می خواهد که باورش کنم!!! و من باز سخت مقاومت می کنم. نمی خواهم بشنوم. نمی خواهم باور کنم... نا امیدانه حتی در سراب این عشق زیستن برایم شیرین تر از باور کردن این زمزمه هاست!!!
گرچه خوب می دانم این بار سخت تر از همیشه ، خواهم شکست. شاید دیگر هرگز بر نخیزم و زیر آوار این عشق ِ ... مدفون شوم.اما این مرگ خود خواسته را با تمام خوشبختی های بی او عوض نمی کنم.
نمی دانم همین حالا که من صفحه های غمگین دلم را از غم نبودنش با نوشتن التیام می دهم ، کجاست و .... اما انگار ، آرام تر از همیشه دوستش دارم...
ترسم از تمام شاید ها و اگر ها و نکند ها... گویی به سر آمده!!! حالا تقریبا همه آن نبایدها و شاید ها را می بینم و می دانم... و باز،
آرام ،
دوستش دارم...
متنی که گذاشتم خلاصه ایه از کتاب "قطعه ی گمشده" اثر "شل سیلور استاین"خیلی جالبه!سعی کردم خلاصش کنم..
تو قطعه گم شده ی من هستی، من قطعهای گم شده هستم، ما همگی قطعه هایی گم شده هستیم و هیچکس قطعه گمشده ی هیچکس نیست (که اگر بود، دیگر قطعه ای گم شده باقی نمی ماند!)
تو به من می گویی: «هیچ آدمی را نمی توان یافت که قطعه خود را جستجو نکند؛ فقط نوع قطعه هاست که فرق می کند، یکی به دنبال دوستی است، دیگری در پی عشق؛ یکی همراه می خواهد و دیگری شریک زندگی، یکی هم قطعه ای اسباب بازی !
گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدمهایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند.گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی. تو قطعه گمشده او نیستی ،تو قدرت تملک او را نداری!
به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم!!
برخی رابطه ها ظریفند ، به طوری که به کوچکترین نسیمی می شکنند و برخی رابطه ها چنان زمختند که ما را زخمی می کنند...
به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دست کم بدون آرزوی یافتن آن نمی تواند زندگی کند. گستره این آرزو به اندازة زندگی آدم است و آرزوهای آدم هرگز نابود نمی شوند، بلکه تغییر موضوع می دهند. حتی آن که نمی خواهد آرزویی داشته باشد، آن که آرزویش را از کف داده است، آنکه ایمان خود را به آرزویش از دست داده است، اندیشه اش گرفتار «آرزو»ست.
تو گاهی خیال می کنی گمشده خود را باز یافته ای ، اما بسیار زود درمی یابی که این بازیافته ات قدری بزرگتر از بخش گمشده توست، یا قدری کوچکتر و آنگاه که نمی توانی محکم نگاهش داری، از دستت لیز می خورد و گم می شود. گاهی او را می یابی و مدت کوتاهی در خوشبختی وصال به سر می بری و اما گاه او رشد می کند و از خلاء تو یا حتی خود تو بزرگتر می شود و دیگر در درونت نمی گنجد . آن گاه او بدل به قطعه گم شده یک نفر دیگر می شود! و تو را برای جستن دایره خود ترک می کند و گاه نیز تو بزرگ می شوی و او کوچک باقی می ماند و روزی ناگهان درمی یابی که «او»قطعه گم شده ی تو نبود، او لقمه دهان تو نبود. گاهی هم «او» را می یابی و این بار از ترس آنکه مبادا از دست تو لیز بخورد و برود ، سفت نگهش می داری ، دو دستی به او می چسبی و ناگهان گمشده تو زیر بار این فشار خرد و له می شود.
و من باز به تو می گویم: «در گریز از تنهایی و جدا افتادگی به دوست داشتن پناه می بری و آن گاه که دوست داشتن را یافتی آن را با هراسِ از کف دادنش، از هراس تنهایی و جدا افتادگی رنج آورش می کنی و سرانجام نیز از دست می دهی اش. احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن، تنها می مانی و گاه ته دلت حتی می ترسی که قطعه گم شده ات را پیدا کنی که مبادا دوباره گمش کنی. تو از تنها ماندن می ترسی و از همین رو تنها می مانی! »
و تو باز به من می گویی: آدمی گذشته اش را در گم کردن دوستانش از دست می دهد، دوستانی را که از پس سالها انتظار یافته ای بسیار زود و به آسانی از کف می دهی و با این از دست دادن، بخشی از وجودت را، بخشی از زندگی خود را از دست می دهی ، تنها می شوی و دیگر کسی نیست تا با او از هراس هایت، رویاهایت، آرزوهایت حرف بزنی، دیگر کسی نمی ماند تا با او از تنهایی خودت فرارکنی و باز تنها می مانی، تنها بدون گذشته ات و با آینده ای که به زودی به گذشته ای از دست رفته بدل خواهد شد و آن گاه سخت احساس تنهایی خواهی کرد و حس خواهی کرد که همه آدم هارا ، همه دوستانت را دیر یا زود از کف خواهی داد، بخش هایی از زندگی ات را به بادخواهی سپرد.
و من به تو آن کلام تونیوکروگر را می گویم: «آن کس که بیشتر دوست دارد، ضعیف تر است و بیشتر رنج می برد!»
و تو به حرفم گوش نمی دهی ، و آنگه تو به من می گویی:
«چرا نمی توانیم قطعه خود را بیابیم؟ شاید برای اینکه قلبمان را کوچک کرده ایم، خودمان را کوچک کرده ایم. وشاید گم شده ما در قلب کوچک ما نگنجد و قلب باید بزرگ باشد، بزرگتر از روزمرگی های کوچک ؛ شاید از اینکه قلبمان را بزرگ کنیم می هراسیم، شاید ما از کامل شدن می هراسیم، از هر چیز که تغییرمان دهد، از مرگ و از عشق! »
و آن گاه شاید ناگهان بی آنکه فکرش را بکنی، وقتی که اصلاً انتظارش را نداری، مثل خوابی که منتظرش نبودی، درحالی که همه چیز داشت از یادت می رفت، قطعه گم شده خودت را می یابی، و از او می پرسی :«آیا شما قطعه گم شده ی کسی هستید؟»
و او اگر زیرک باشد، می گوید: «نمی دانم.»
و تو اگر زیرک باشی، می پرسی: «شاید بخواهی قطعه گم شده ی من باشی؟»
و او اگر زیرک باشد، می گوید: «شاید، تا ببینم چه پیش می آید.»
و آنگاه شما جور می شوید؛ آنگاه یک رابطه پایدار جور می شود و تو می اندیشی که قطعه های گم شده ، آینده یکدیگرند. یافتن یک قطعه باز تو را به این توهم کهن رمانتیک گرفتار می کند که او را شناخته ای. آنگاه تو همه چیز را از یاد می بری ، همه اطرافیان خود را، همه اتفاقات را، همه چیز را، حتی خودت را . و آرام آرام در این فراموشی حس می کنی بیش از آنچه یافته ای، از دست داده ای و آن گاه می فهمی اگر آدم قطعه گم شده ای نداشته باشد ، جستجو هم نخواهد کرد. و تو در می یابی که باید همواره و همواره درجستجوی چیزی باشی و هرگز نیز نباید در توهم رمانتیک یافتن فرو بلغزی.
بگذار هرگز نیاستی ؛ باید رفت، باید رفت و همواره رفت
اگر ماندهبودی
تورا تا به عرش خدا میرساندم
اگر ماندهبودی
تورا تا دل غصهها میکشاندم
اگر باتو بودم
به شبهای غربت،که تنها نبودم
اگر ماندهبودی
ز تو مینوشتم ، تورا میسرودم
مانده بودی اگر نازنینم ، زندگی رنگ و بوی دگر داشت
این شب سرد غمگین غربت، باوجود تو رنگ سحر داشت
باتو این مرغک پرشکسته ، مانده بودی اگر بال و پر داشت
باتو بیمی نبودش ز طوفان ، مانده بودی اگر همسفر داشت
هستیام را به آتش کشیدی
سوختم من ، ندیدی.... ندیدی
مرگ دل آرزویت اگر بود، مانده بودی اگر میشنیدی...
باتو دریا پر از دیدنی بود ، شب ستاره گلی چیدنی بود
خاک تن شسته در موج باران ، درکنار تو بوسیدنی بود...
بعد تو خشم دریا و ساحل ، بعد تو پای من مانده درگِل
مانده بودی اگر موج دریا ، تا ابد هم پُر از دیدنی بود
باتو و عشق تو زنده بودم ... بعد تو من خودم هم نبودم
بهترین شعر هستی رو باتو مانده بودی اگر میسرودم
مانده بودی اگر میسرودم....
مانده بودی اگر نازنینم ، زندگی رنگ و بوی دگر داشت
این شب سرد غمگین غربت، باوجود تو رنگ سحر داشت
چقدر خوبه ادم یکی را دوست داشته باشه
نه به خاطر اینکه، نیازش رو برطرف کنه
نه به خاطر اینکه، کس دیگری رو نداره
نه به خاطر اینکه، تنهاست
و نه از روی اجبار
بلکه به خاطر اینکه، اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره
