درباره نویسنده
دل قوی
نگاهم کن که چشمانت قشنگ است صدایم کن که دل در سینه تنگ است مرا با خود ببر آنسوی غربت که اینجا شیشه هم از جنس سنگ است . . .
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • دل قوی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • برای خندیدن
  • کوتاه ولی خواندنی
  • برای تو
  • Message of the year
  • غم غربت
  • غم غربت
  • راه جذب دیگران
  • اس های سال جدید
  • سال نو مبارک
  • نماز
  • یک سوال
  • پرچم ایران
  • نگاه
  • زندگی
  • دوست داشتن
  • انسان بودن
  • عشق
  • یکی را دوست می دارم...
  • پدرم تاج سرم بود
  • رنگ عشق
  • جمله ای کوتاه از دکتر شریعتی
  • زندگی باید کرد !
  • از وبلاگ دوست خوبم " صدایم کن عشق "
  • زندگی
  • سال نو مبارک
  • تقدیم به تو
  • موفقیت
  • تصویر عشق
  • مجنون
  • برای تو
کلمات کلیدی مطالب
  • عشق (٥۸)
  • زندگی (۳٩)
  • آرزو (٢٥)
  • غربت (۱۱)
  • زمان (٤)
  • دوست داشتن (٤)
  • کوچه (۳)
  • شب (۳)
  • زن (۳)
  • سکوت (۳)
  • اشک (٢)
  • بارون (٢)
  • شقایق (٢)
  • دکتر شریعتی (٢)
  • پاییز (۱)
  • جاده (۱)
  • نماز (۱)
  • پدر (۱)
  • موفقیت (۱)
  • خدا (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
دوستان من
  • یادداشت های روزانه من
  • موفقیت
  • موسسه تحقيقاتي عاشورا
  • مهربونترين خدا
  • مهدیس جون
  • من ونم نم باران
  • لواشک ترش
  • گندم
  • کوتاه نوشت های روحی
  • عشق
  • عارفانه و عاشقانه ها
  • عارفانه دوست
  • عارفانه
  • صدایم کن عشق
  • صاحبدلان
  • شوق دیدار
  • شور ترانه
  • شعر و ادبیات
  • شعر و ادبیات
  • شریعت نبوی
  • شرلوک هلمز
  • شازده
  • زیر بارون گریه کردم
  • زاده تنهایی
  • زاده تنهایی
  • راهی از باران
  • دیکشنری آنلاین
  • دلنوشته های تنهایی من
  • دل نوشت هاي من
  • دختری به نام ....
  • دختری از جنس باران
  • دختر متولد مهر
  • دختر بهار
  • دال میکو
  • خانم صبا
  • خاطرات شرلوک هلمز
  • حامی درخت سبز
  • چاپ عکس
  • جادوی کلمات
  • تنهایی با دنیای سحر
  • تندیس تنهایی
  • تبیان
  • بسیجی نوجوان
  • ببین ماه منی خبر نداری
  • این فصل را با من بخوان باقی فسانه است
  • ای پناه غریبان
  • آهو خانم
  • آهو
  • انتخاب+آگاهی+عشق=خوشبختی
  • sangno
  • http://mguitar.persianblog.ir/
  • http://lal1354.blogfa.com
  • بازار محصولات مجازی
  • سه گانی مدرن
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



Master Tools -->
دلتنگي های من
فقط برای تو
برای تو
نویسنده: دل قوی - دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

                                             تو را با لهجه گل های نیلوفری صدا کردم

تمام شب برای با طراوت بودن باغ قشنگ آرزوهایت

                                             دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچهای آبی احساس

                                              تورا از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جداکردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گتی

                                              دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

                                              تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

                                             و من بعد از عبور سرد و غمگینت، حریم چشمهایم را

به روی اشکی ازجنس غروب ساکت خورشید وا کردم

                                              نمی دانم چرا؟شاید خطا کردم!

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید

                                               بعد از رفتتنت یک قلب رویایی ترک برداشت

و گنجشکی که هر روز از کناره پنجره

                                              با مهربانی دانه برمیداشت

تمام بال هایش در اندوه غربت شد

                                                و بعد از رفتن تو آسمان، چشم های خیس باران بود

و بعد از رفتنت  انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

وبعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام، برگرد

ببین سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و  وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و آن خطا کردم

و من در حالی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنارانتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل

میان قصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟

شاید به رسم عادت پروانگی

برای شادی و خوشبتی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.....

نظرات ()



برای تو
نویسنده: دل قوی - دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

                                             تو را با لهجه گل های نیلوفری صدا کردم

تمام شب برای با طراوت بودن باغ قشنگ آرزوهایت

                                             دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچهای آبی احساس

                                              تورا از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جداکردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گتی

                                              دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

                                              تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

                                             و من بعد از عبور سرد و غمگینت، حریم چشمهایم را

به روی اشکی ازجنس غروب ساکت خورشید وا کردم

                                              نمی دانم چرا؟شاید خطا کردم!

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید

                                               بعد از رفتتنت یک قلب رویایی ترک برداشت

و گنجشکی که هر روز از کناره پنجره

                                              با مهربانی دانه برمیداشت

تمام بال هایش در اندوه غربت شد

                                                و بعد از رفتن تو آسمان، چشم های خیس باران بود

و بعد از رفتنت  انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

وبعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام، برگرد

ببین سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و  وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و آن خطا کردم

و من در حالی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنارانتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل

میان قصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟

شاید به رسم عادت پروانگی

برای شادی و خوشبتی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.....

نظرات ()



آدم های ساده
نویسنده: دل قوی - دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩

1) به گذشته نمیاندیشم.سعی بر این دارم در حال اکنونم زندگی کنم.نگاه به گذشته مرا

از لذت زندگی حال باز میدارد.

2) میخوام بیام روبروت و تو چشمات نگاه کنم و همه حرفای دلم رو بزنم. کاش با لبخندی

از سر تمسخر رو بر نگردانی.

3) بابا دیروز میگف تو این موقعیت جدید کاش مامانتون هم بود!

4) آدم های ساده را دوست دارم

    همان ها که بدی هیچکس را باور ندارند

    همان ها که برای همه لبخند دارند

    همان ها که همیشه هستند برای همه هستند

    آدم های ساده را باید مثل یک تابلو نقاشی ساعت ها تماشا کرد

    عمرشان کوتاه است!!!

    بس که هرکسی که از راه میرسد

    یا ازشان سو استفاده میکند

    یا زمینشان میزند

    یا درس ساده نبودن بهشان میدهد

    آدم های ساده را دوست دارم

    بوی ناب " آدم " میدهند

ایمیل یک دوست

من میخوام ساده باشم. ساده ی ساده.

5) پنج شنبه است. به یاد همه اونایی که پیش خدا هستند.

نظرات ()



زندگی
نویسنده: دل قوی - دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩

زندگی دفتری از خاطرهاست ...
یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ...
یک نفر همدم خوشبختی هاست...
یک نفر همسفر سختی هاست ...
چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد...
ما همه همسفریم

نظرات ()



جملات کوتاه از دکتر شریعتی
نویسنده: دل قوی - دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩

1-اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست،او جانشین همه نداشتن های من است.
2-خدا به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ،به بی ثمری لحظه ای که برای زیستن تلف کردم،سوگوار نباشم.
3-به زور می توان چیزی را گرفت اما به ذور نمی توان ان را نگه داشت.
4-ارزش وجودی انسان به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
5-اگر قادر نیستی خود را بالا ببری،همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری.
6-هر کس را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند،بدان گونه که احساسش می کنند هست.
7-وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ می کند پرهایش سفید می ماند،ولی قلبش سیاه میشود.دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.

8-دل های بزرگ و احساس های بلند،عشق های زیبا و پر شکوه می افرینند.
9-اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی ازار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن!در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
10-اکنون با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم.این زندگی من است.
11-وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند. وقتی می خواستم ستایش کنم،گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن،گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن،گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید،می خواهم پیاده شوم.
12-به سه چیز تکیه نکن،غرور،دروغ و عشق.ادم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد.
13-زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق می ورزد.
14-خدایا به هر کس دوست می داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است،
و به هر کس دوست تر می داری،بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است.
15-تا بی پناه نگردم،پناهم نخواهی داد
تا نیفتم،دستم را نخواهی گرفت.
16-وقتی عشق فرمان می دهد،
«محال»سر تسلیم فرود می اورد.
17-عشق در اوج اخلاصش به ایثار رسیده
و در اوج ایثارش به قساوت.
18-می دانم تشنه ای اما.....
اما این دریا را در کوزه نمی توان کرد.
19-تنهایی،ارمگاه جاوید من است
و درد و سکوت، همنشین تنهایی من!به پریشانی یک ارزوی اشفته چه می دانم چگونه از تنهایی اتاق گریختم عشق فراتر ازانسان و فراتر از خدا نیز هست و ان دوست داشتن است.
20-دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا بلندترین قله عشق های بلند،پایین نخواهم اورد.

نظرات ()



راه بهشت
نویسنده: دل قوی - دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩
مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!
 
پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
 
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود وصورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهیدبنوشید.
مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
-  کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند!!! چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند....
 
بخشی از کتاب "شیطان و دوشیزه پریم "  اثر پائولو کوئیلو

 

نظرات ()



مهدی( عج) بیا
نویسنده: دل قوی - دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩

اقا بیا و به خاطر باران ظهور کن

ما را از این هوای سراسیمه دور کن

وقتی برای بدرقه ی عشق می روی

از کوچه های خسته ی ما هم عبور کن

 

نظرات ()



به بهانه پاییز
نویسنده: دل قوی - دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩

پاییز را دوست دارم... پاییز را دوست دارم، بخاطر غریب و بی صدا آمدنش پاییز را دوست دارم، بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش پاییز را دوست دارم، بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش پاییز را دوست دارم، بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش پاییز را دوست دارم، بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی پاییز را دوست دارم، بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها پاییز را دوست دارم، بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش پاییز را دوست دارم، بخاطر شب های سرد و طولانی اش پاییز را دوست دارم، بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام پاییز را دوست دارم، بخاطر پیاده روی های شبانه ام پاییز را دوست دارم، بخاطر بغض های سنگین انتظار پاییز را دوست دارم، بخاطر اشک های بی صدایم پاییز را دوست دارم، بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام پاییز را دوست دارم، بخاطر معصومیت کودکی ام پاییز را دوست دارم، بخاطر نشاط نوجوانی ام پاییز را دوست دارم، بخاطر تنهایی جوانی ام پاییز را دوست دارم، بخاطر اولین نفس هایم پاییز را دوست دارم، بخاطر اولین گریه هایم پاییز را دوست دارم، بخاطر اولین خنده هایم پاییز را دوست دارم، بخاطر دوباره متولد شدن پاییز را دوست دارم، بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر پاییز را دوست دارم، بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه پاییز را دوست دارم، بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه پاییز را دوست دارم، بخاطر هدیه زیبایی که به من داد پاییز را دوست دارم، بخاطر هدیه ای که به من امید ماندن داد پاییز را دوست دارم، بخاطر هدیه ای که به من جرات عاشق شدن داد پاییز را دوست دارم، بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز و من عاشقانه پاییز را دوست دارم …پاییز را دوست دارم بخاطر تولد پاکش

نظرات ()